یه روزی رفتم سر آلبوم عکس ... عکسهایی که من توش بودم و با گذر از هر عکس چه حسرتهایی میخوردم....که ای کاش بازهم درآن موقع میماندم..نه تا ابد ....لااقل تا یه هفته....والبته نه در خاطرات تلخ ...بلکه در آن خاطرات ...خاطره هایی که تک تک لحظهاتش رو یادمه...یادمه بچگی هام چه اسباب بازی هایی داشتم.....آتاری که با شکوندنش توسط من ،مادرم برام یدونه نو میخرید...خیلی بازی میکردم....و البته میشکوندمش

....دیگه از اونا تو زندگیم ندیدم ..... حالا دیگه که این یه چیز کوچیکه به اسم شیء...و زنده هم نیست.... من حتی تو زندگیم آدم های زنده بزرگی که دیدم رو هم دوست دارم برای بار دیگر ببینم...اما نه ردی از اونا دارم ... نه نشونه ای ......
و بعضیا شون رو هم شاید در مدتی هر از چند گاهی میدیدم اما ....یه مدتی شد که دیگه ندیدمشون...کاشکی لااقل با خاطره هاشون در ذهنم نبودند.....و یه شماره رو داشتم ازشون.....
ولی
کسایی رو هم دارم که در کنارم هستند...لکن من کوتاهی میکنم ...بهشون سر نزدم.....این هفته میرم به معلمای ششم تا نهم سرخواهم زد ...امیدوارم منو به یادشان باشه که یه زمانی شاگردی به نام محمدعرفان حاجی کریم داشته اند و تا همیشه براشون شاگردی میکنه و مدیون اونهاست .....که نبودند از جبر تا نجوه زندگی شرافتمندانه رو ازشون نمی آموختم....
دل نوشته...
ما را در سایت دل نوشته دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 1:08