داستان رنج ترنج قسمت دوم :.لطفا کپی نکنید.:

خرید بک لینک

رضا اومد .... مادرم پرسید : ترنج چی ؟ ...... بگو چی شده!جون به لبم کردی.... نمیخوای بگی!؟

رنج خونریزی شدیدی داشته ...باید دنبال فردی باشیم که گروه خونیش با اون یکی باشه ..... دارن ازش آزمایش میگیرن ببینن چیه

رضا درحالیکه با اون روی زرد رنگش و اون پیراهن چهارخونه زرد و آبی خون آلود که برای تولدش خریده بودم با یه نگاه بحت آمیزی به من نگاه میکرد و سر تکان میداد...

از شدت ناراحتی و سوزشی که داشتم ناگهان داد و فریاد کردم ... مگه میتونستم گریه نکنم.... خواهرم دید که من دارم داد میزنم پرستارو خبر کرد تا بیان بالاسر من .... و من آخرین تصویری که داشتم گریه های مادرم که از اینجا مونده و از اونجا رونده و پرستاری که با نگاهش خوابم برد....

تو یه جاده بودم با ماشین داشتم در یه مسیر چمنزاری راه میرفتم یهو یه صدایی اومد که میگفت

ارشا !!! صدایی آشنا بود که فهمیدم این صدای ترنجه !!!! از ماشین پیاده شدم و دوان دوان دنبال صداش رفتم .... فقط صدا بود....صداش کردم : کجایی ؟!وایسا بیام بهت برسم . اصلا الان وقت دنبالبازی های تو پارک نیست ....

این دفعه از پشت صداش رو شنیدم .... گفت : آهای ارشا !!! من اینجام... به سرعت دویدم طوریکه بهش برسم و این بار هم ...

-مسخره شو درنیار !!! وایسا بذار ببینمت

-من اینجام توی قلبت هرموقع میخواستی من رو ببینی من رو حس کن توی گوشه ای از قلبت .... عادت کن به بودن نبودن من ...!

-منظورت چیه !خودت بهتر میدونی که من هیچ وقت بدون تو نمیتونم شاهد وصلتمون به رویاهایی که به واقعیت میپیونده باشم ... در همین حال که حرف میزدم ..... حس کردم دیگه صدایی نمیاد به گوشم برسه ....

-ترنج!!ترنج!!چرا جواب نمیدی !!از من غافل نشو ..... دوری تو رو کجا میتونم فراموشش کنم .... جای خالی تو رو با کی ... با چی میتونم پر کنم...... و ........ هیچ صدایی دیگه نیومده و ........ من اون صحنه تصادفمون رو جلو چشمانم دیدم که از شدت مواجهه بیدار شدم .....

آخخخخخخ ... دستم چقدر درد میکنه ... یادم نبود که تو بیمارستانم......

ساعت 8:26 دقیقه صبح بود ... مادرم کنار تختم خوابش برده بود طوری که دستم رو روی سرش گذاشته بود رو سرش رو روی تختم گذاشته بود ...... وقتی که داشتم بهش نگاه میکردم فهمید که بیدار شدم و اون هم بیدار شد ... از جاش بلند شد و رو جایی از صورتم که باند پیچی نبود بوسید ..... گفت بذار تختتو بیارم بالا .... در حین بالا اومدن تختم رضا رو دیدم و سلام کردم .. من هم در پاسخ سر تکان دادم...مادرم : خبری از دختره نشد

-چرا ؟ گروه خونیش رو صبح تو نتیجه دیدم B+ئه . شانس بیچاره... کمیابه!!! فردی با این گروه خونی به ندرت دیده میشه...

-یعنی میخوای بگی تا الان هم کسی پیدا نشده درسته؟!

-نه کسی پیدا نشده.....حالا تو نگران نباش انشاالله که پیدا میشه تازه مطلع شدیم ازش .... مادرم پَکَرشد و بهش گفت که تمام سعیتو بکن تا پیداش کنی .... حالا میخوای به پدر و مادر دختره چی بگیم ....

-فعلا نمیخواد اونا رو در جریان بذاریم ..... الان فقط زمانه که مشخص میکنه....خدا باهامونه ....البته ،امیدوارم.امروز رفته بودم که بهش سر بزنم دیدم پیام اومده بود..........خواهرش صبح به گوشی ترنج پیام داده بود که حال و احوال بگیره .... گفت نگران پدر و مادرش نباشه چون اونا امروز صبح رفتن شهرستان و پیغام دادن تا بهتون برسونم که منتظرشونن که بیاین دهات علاآباد تا اونجا هم یه جشن مختصر بگیریم....

-الان نفهمیدن ؟!دلم شوره میزنه ....اگه بفهمن چی ؟!

-مامان جان الان تو فقط باید دعا کنی تا چیزای خوبی بشنوی .... الان آروم باش ...

در همین حال تلفنش زنگ خورد و برای جواب دادنش رفت بیرون .... من هم تو دلم میگفتم : یعنی کسی هست که گروه خونی ش با اون یکی باشه ؟؟ یهو یاد آزمایش دنا و آزمایشایی که قبل از عروسی مون کردیم افتادم .... یادم افتاد که دکتر تشخیص بیماریهای ارثی گفت شما هموگلوبین B+ دارین و این یعنی بچه تون رو هم میتوان به طور قطع B+ در نظر گرفت.... انگار اون درخت نارنج داشت دوباره احیا میشد و دوباره درخواست رشد خودش رو میکرد ... مادرم رو با ایماو اشاره صدا زدم تا اونو بتونم متوجه این قضیه بکنم .... داشت بهم نگاه میکرد .... اما با گنگ بودن حرکات دستم گفت :من ک متوجه آن نمیشم .اگر منظورت ترنجه که حالش خوبه نگران نباش....

بعد ، رضا اومد و به مادرم گفت : مامان جان شرمنده ، من باید برم بخش مغز و اعصاب کاری داشتی زنگ بزن.راستی به خواهره زنگ میزنم که بیاد تو برو خونه استراحت کن ...

-من که نمیتونم پسرمو ول کنم برم خونه.... معلوم نیست یهو خدایی ناکرده اتفاقی بیفته و به من نگین بعد تو خودت میدونی که دلم چقدر شور میزنه...

-خب ... باشه پس میگم نیاد ...نگاه به ساعتش کرد و گفت :آخخخ مامان دیرم شده من باید برم ... هر اتفاقی افتاد منو در جریان بذار..

-باشه برو .... ولی ولی به نکیسا نگو بیاد یا نه ! -باشه....!

رضا از اتاق رفت .......

ساعت 15:12 دقیقه عصر....وقت ملاقات عیادت .... تختهای کناریم پر از عیادت کننده و من تنهام ... چون به کسی نگفته بودیم ....

بالاخره تمام شد و رفتند و یه روز تمام به پنجره کنار تختم داشتم فکر میکردم که چشمام خسته شد .... و خوابم گرفت.....

...............

ساعت 19:46 عصر بود

صدای جیغ اومد .... از شدت صدای اون بیدار شدم ..... دیدم مادرم روی زمین با چادر افتاده زمین و هی میگه ... ترنج... ترنج ... چه بلایی بود سر من اومد ... داشتم سکته میکردم که یهو فهمیدم ...

یعنی ترنج مرده یا چیز دیگه ای

منتظر قسمت سوم این داستان باشید....

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

صفحه بندی