یادداشتهای خودم

خرید بک لینک

امشب 3 آبان ساعت 7:38 دقیقه شبه که دارم مینویسم...یادش بخیر که همین موقع سه ماه قبل داشتم خودم رو برای کنکور 99 آماده میکردم ... به چند تا چیز رسیدم.... میگفتن کنکور هیچ چیرو مشخص نمیکنه.... نگم شانسمه ولی خدایی با اون همه زحمتی که کشیدم حق من نبود که الان نتونم یا بهتره بگم احتمال قبولیم کم باشه و باید به فکر قبولی تو رشته های پرستاری و فیزیو خدا خدا کنم و این همه تقاضای بینتیجه از خدا داشتم

که میگفتم خدایا فقط پزشکیه که میتونه منرو از شر همه چی راحت کنه ... از یه پدر نامرد و از مادری که هست کنارم و لحظه ای دوست داشتم کمتر میگفت : اینو ببین اونو ببین

کاش یکم بیشتر زندگی کردن رو یاد میدادن... نمیدونم شایدم هم در مواقعی بهم یاد میدادن ولی من آدمی نبودم که بتونم تیز باشم و بفهممشون.

اگر بود تو دوران کنکور اینرو بهتر میفهمیدم که باید برای خودت بجنگی نه برای کسی که دوستت داره....نه برای کسی که فکر میکنه هرموقع حی و حاضر بودی جواب پیامش رو بدی

فهمیدم که تو در هر شرایطی که هستی اگه دنبال این بودی تا خبر از من بگیری خب راه های زیادی بود...اگر پیامت رو نمیدیدم زنگ میزدی ... اگر زنگ میزدی از یکی که میدونست من تو چه وضعیم و الان هم تو شوکم

بابا ؟؟؟؟ خدا نکنه دیگه به کسی محتاج بشم حتی به دوستام چون دوستایی نداشتم با اینکه راه غلطم رو دیدن اصلاحشون نکردم

به پیر به پیغمبر من عاشق پزشکی بودم و میخواستم الان به منم آقای دکتر بگن متخصص اطفال نه الان طوریه که نمیدونم چی میشه .... هیشکی منرو نفهمید فقط خودشونو دیدن

من اخلاق گند ندارم ، من رفاقتامون رو کنار نذاشتم خودتون باعثش بودین .... من شبا با ترس و استرس میخوابم ... من الان افسردگی دارم و باخودمم چند چند نیستم ،درکم کنین خواهشا..... دیگه نه من برای عزیزام ونه دیگه برای کسی زندگی میکنم

رتبه ای نبود که بگم گند زدم بله الهی شکر ولی داشتین تاحالا که پدرتون سه هفته باهاتون حرف نزنه

داشتین که فامیلها بهتون تبریک نگن!!!!!!!!

من از عمه م نخواستم تبریکمو استوری کنه هیچ کس هیچی نگفت ..... باشه جواب این همه بیشعوری و بیمعرفتی هاتون رو کی میخواید نشون بدین ؟

به دوسه تا از دوستام زنگ زدم که شاید خودتونم بشناسین و دیدم برن به جهنم !!! چون اصلا اونا زنگ نمیزدن.... اینه میشه نامردی!!!

از همه کس بیزارم !!! ازتون متنفرم!!!!!

هیچ وقت یادم نرفت کتابخونه رو...همه عالم و آدم رفتن و از من پنهون کردن .... من دیگه نمیدونم کی شما رو ببینم ..... شما ها باهم خوشین

من بدم ... باشه ... .....

منو راحت بذارین تا از این بدتر نرم تو چاه ....!!!!

ولی باز توکل به خدا!باز هم به امیدخدا شکر الحمدلالله خیلی ها بدترن هم هستن که حاضرن یه دانشگاه دولتی پاشون واشه

به امیدحق که باز هم تهران قبول شم و یه مسیر جدید رو میخوام بسازم.... انشاالله

خدایا خودت پشتم باش که تو زندگیم آدمایی خوب رو داشتم که شاید به نظر خوب میومدن و برام خوب بودن چون از این سن 18 به بعد بدتر هم میتونه باشه

خدایا کمکم کن .......... واقعا فقط به تو پناه آوردم

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

صفحه بندی