ساعت چهار بود ..... هنوز نخوابیده بودم ،یعنی خوابم نبرده بود ... چجوری خوابم میبرد .. از درد دست شکسته دستم یا از سوزش زخم روی چشمانم .... که از دید روشنایی امید به زندگی ذوب میشد ...و میسوخت و از گریه نمیتونستم چشمام رو زیادباز بذارم.... مادرم رفته بود نماز بخونه و خواهرم ... کنار تخت بیمارستان رضایی نیا ... تو اتاق 324 بستری شده بودم ...و او .... توی کما بود ..... کاش میتونستم پای راه وصال به اتاق کما رو داشته باشم و فقط اون چهره زیبای ترنج رو نگاه میکردم ..... دانه ای که در زمین دلم کاشتی و ترنج حاصلش شد و در دلم ریشه کردی .... میتونم در عین تنهایی و خشم و غضب بهش تکیه کنم و از سایه حرفهاش لذت ببرم و الان ..... این زمین یاری رشد اون درخت نشده.... کی میتونم باغبانی رو برای اصلاح این رابطه ترمیم کنم.....
مادرم از دکتر پرسید :آقای دکتر ، آقای دکتر...حالش چطوره ؟
من از پشت پنجره نگاهشون میکردم ... سرتکان دادن دکتر و شکست سد چهره چین خورده مادرم رو دیدم . . . . . .
الان باید تو خونه مشترکمون بعد از شب ازدواج مشغول زندگی باشیم و نه در بیمارستان به دور از هم و یه طرفه ..... در فکر این بودم .... که یادم نیفتاد چرا اینجام ... هفته قبل این موقع فکر امشب رو میکردیم که شاید اوج زندگیمونم شروعش باشه ... و در قله اوج سقوط کردیم رو تو چاله بزرگی افتادیم.....
اگر در یه آن فکر کنم نباشی پس.... این خونه ای که باهم ساختیم رو چجوری تنهایی توش باشم ...........
.
از وقتی که تورو تو اون جا در بین 100 ها آدم ،دربین 100 تا چیز تو رو دیدم و تصویرتو رو در مسیر خانه در حالیکه با بال های شوق همراهشون میکردم ...اون صورت قرص ماه رو میدیدم .... اونم در هوای شب تاریک که درش کورسویی میدیدمو اون بود که شب تار رو روز نار میکرد .... کاش دستم میشکست و از اون خیابون نمیومدم ..... که بشه غروب زار و منتهی بشه به شبهای تار سابق .....
.
در فکرش بودم و تو اون روزایی که خدافظی میکردم باهاش بودم .... اونا رو روی سقف اتاقی که توش بستری بودم به تصویر کشیدم.البته تنها کاری که میتونستم کنم تا بتونم تنها دلم رو سالم نگه دارم و امید به آینده مون داشته باشم .... اما یهو .... صدای در رو شنیدم و بعدش یکی گفت : ترنج .. ترنج !!!
مادرم که نمازش رو خونده بود و کنارم با تسبیح فیزوزه ای ش در حال ذکر گفتن بود گفت:چیشده !!! ترنج چی؟! چه بلایی سر ترنج اومده ؟! مادرم یهو از ترس بلند شد و داشت میرفت که یهو داشت میفتاد ولی میله تخت رو نگه داشت تا نیفتد داداشم رضا که کنار تختم بود اومد مادرم رو بلند کرد و رو سرجاش نشاند. مادرم گفت : خدایا این چه بلاییه سر پسرم اومد ! خدایا خودت مراقبشون باش!!!! و رضا ئ نکیسا، خواهرم با هراسی از اتاق بیرون رفتن و من دیگه خبری ازشون نداشتم ... مادرم داشت تند تر از قبل دانه های تسبیح رو یکی بعد از دیگری رد میکرد و تند تند با ترس ذکر میگفت....
چرا نیومدن ؟ خبری از ترنج نشد ... نکنه که اتفاقی براش افتاده باشه .... نکنه که ....
. یه دست مادرم روی تخت بود و یه دستش با تسبیح
دستمو روی دستش گذاشتمو اون به من نگاه کرد و گفت : پسرم ! جگرگوشه من! عزیز من .نگران نباش . حال ترنج هم خوبه انشاالله .... میدونستم امید واهی و الکی به من میده چون از اولش کنار من بود . با دیدن روی نگران من بغضی بود که داشت و خودش رو سعی میکرد نگه دارد..
یهو نگاهش رو از من برداشت و به در خیره شد و گفت:
چیشده رضا؟!
رضا گفت:ترنج ............
میریم قسمت دو .... منتظر باشید یعنی چه اتفاقی برای ترنج افتاده ؟! منتظر باشین .
دل نوشته...ما را در سایت دل نوشته دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65