رنج ترنج :.قسمت چهارم.:لطفا کپی نکنید

خرید بک لینک

رضا گفت :قربونت برم که اینقدر نگرانی...این قدر نگران نباش دیگه...و با نگاهش به من ادامه حرفاشو زد:ببین،جلوی ارشا خوب نیست اینقدر گریه میکنی.باید قوی باشی، چون که ارشا فقط با نگاه های تو زنده است و امیدوار...راستی تو این یه هفته و یکی دو روزه که موندی اینجا خیلی خسته شدی برو خونه استراحت کن من به نکیسا گفتم موقع ملاقات بیاد جای شما بیاد.منم از از گاهی که بخشمون بستری ای برای ویزیت نبود بهش سر میزنم که کم و کسری نداشته باشن...خب؟! موقع حرف رضا داشت با چادرش صورتش رو پاک کرد و گفت:

-ولی من که نمیتونم ارشا رو تنها بذارم...پسرم تو بیمارستانه و من برم خونه..هیچی دیگه!!فکر و خیال من رو دیوونه میکنه ..............

حین حرف زدن رضا گفت:ولی تو که خودت میدونی پاهایت درد میکنه و باید استراحت کنی اینجا هم که چیزی نمیخوری و سهمتو به پسرت میدی... با لبخندم توجه مادرم رو جلب کردم و جفتشون نگاه با لبخند داشتند...

-نه مادر جان !من اینجوری راحت ترم ..باید یه هم زبونی با فرح خانم باشه یا نه!!میخوام بعد از اینکه به هوش اومد برم پیشش.....وگرنه از تنهایی دق میکنه!!!

-چی بگم مادرجان!هرچی خودتون مایلین ،اصرار نمیکنم........رضا نگاهی به ساعتش کردو گفت : مامان نوبت شیفت من شد ، من باید برم،فعلا...

موقعی که داشت خداحافظی میکرد....صدای گوشی تلفن رضا اومد و در حال خروج از اتاق یهو ایستاد!!!!! و به مادرم نگاه کرد و با مکث کوتاهی شروع به دویدن کرد

---------------------------------قسمت چهارم----------------------------------------------تازه شروع شد------------------------------------------------

رضا جواب داد و گفت : جانم نکیسا.....اعععع نکیسا چرا گریه میکنی ؟چیشده ؟

-بابا سکته کرده!!! -چی میگی ؟ تا اومد جمله رو تکرار کنه جلوی دهنشو گرفت که مادرش نفهمه و طوری وانمود کرد که مریض بد حال داره و به سرعت از اتاق بیرون اومد و با استرس پرسید: کی فهمیدی !

-من الان رسیدم خونه که به بابا قرص ودارو هاشو بدم دیدم کسی جواب نداد..فکر کردم خوابه!!بعدش زنگ خونه همسایه مون ،منیژه خانم،رو زدم و رفتم تو ... کلید خونه رو از قضا یادم بود امروز صبح که میخواستم برم دانشگاه حواسم بود برداشتم باز کردم و دیدم ... بابا از روی تخت ،زمین افتاده ! الان با آقا محسن اومدیم بیمارستان بستریش کنیم....

-چقدر به تو گفتم به بابا سعید نگو....گفتم که سابقه عمل باز داشته یا نه؟!؟!؟!

-بخدا من نگفتم رضا.... من که از صبح دانشگاه بودم و بعدش رفتم دنبال کارهای تئاترمون.... من چه جوری باید بهشون میگفتم.....الان جای این حرفا بگو چه غلطی بکنم!!!!

-وایسا کدوم بیمارستانی و location بیمارستانه رو برام بفرست تا ببینم میتونم مرخصی بگیرم یا نه .

..........................................

تو اتاق مادرم میگفت : خدایا خودت آخر و عاقبت کارامون رو بخیر کن.....و من دست مادرم رو گرفتم و فشار دادم و مادرم با دو دستانش دستان من را لمس کرد و با خیره شدن به من گفت:رضا راست میگفت : به نظر داری بهتر میشی،خداروشکر!!انشاالله زودتر خوب شی و برین سر زندگیتون.... الهی آمین

یهو از پشت صدا اومد....

-آقای طوسچی...بفرمایین غذاتون !!!

مسئول غذای بیمارستان و پرسنل بیمارستان بود....پیشنهاد غذای سرآشپز ،سوپ جویی بود که نه جویی و نه هویجی توش بود....فقط نارنجی بود که فهمیدم خیلی سرآشپز بیمارستان زحمت میکشه!!!!

مادرم مثل همیشه بعد از تموم شدن غذام مشغول خوروندن غذای خودش به من بود!!!! موقعی که به زور داشتم آب ِ سوپ جو میخوردم یاد ترنج افتادم که اولین بار پیشنهاد ازدواج رو تو اون رستوران سر خیابون کاظمی بهش دادم.... برای داشتن کسی مث اون به عنوان یک همسر....هععععی!!!!یادم میفتاد اینقدر شوکه شد که بعد از پیشنهادم حواسش نبود دستش به لیوان آب خورد و انداخت وشکست...منم که نمیدونستم بخندم یا احساس همدلی کنم.... وقتی که دیدم داره میخنده یهو ترکیدم و صدامون طوری رفت بالا که میز کناری مون بهم با اون ابرویی که بالا انداخته بود به من نگاه میکرد.... منم گفتم چیه آدم ندیدی؟!

ترنج زیر زیرکی میخندید و منم یهو خندم گرفتم و مشغول شام خوردن شدیم...............

*********

ترنج رو اون شب رسوندم دم در خونه شون .... وقتی میخواست پیاده شه گفت : خیلی خوش گذشت.بهم قول بده که از این به بعد هم برام لحظه های خوش بیشتری رو بسازی تا در کنار تو همیشه احساس آرامش کنم!!!

یعنی تو ........؟! بدون اینکه جوابمو بدهاز ماشین پیاده شد و از پشت شیشه ماشین بهم گفت: منتظرتم...

عجب شبی بود عین اون شبی بود که برای اولین بار دیده بودمش لحظه شماری میکردم تا لحظه خواستگاری برسه و بخوایم سنگ هامون رو وا بکَنیم که روزی اگر خواستیم، آجر روی آجر بذاریم ،برای ساختن پل وصالمون و گذر از روی آن و پذیرفتن سختی های گذر از آن و بهم قول بدیم تاموقعی که با هم از این پل گذر نکردیم همدیگرو ترک نکنیم .میدونم اون نگاه هایی که با من حرفهایی داشت و اون شال صورتی رنگی که روی سرش بود مانند محمدی بود که شاخه هایش را تکان میداد و به امید دیدار روزهای بهتر بود....

وقتی رسیدم به روز خواستگاری آن روز از خجالت جلوی پدرو مادرامون نمیتونستیم سرمون رو بالا بگیریم تا همدیگرو حتی ببینیم .... ای کاش اون زمان دوباره برمیگشت تا تو را سیر نگاه کنم ; گرچه آرزوی دیدن دوباره اش اشباع نشدنی بود تا اگر 8 روز ندیدمش ، حسرت دوباره دیدنش رو نداشته باشم ....

8 روز ، 192 ساعت ، 11520 دقیقه ، 691200 ثانیه ، از تو دور باشم ...این غیر ممکنه!!!!و اگر اینرو میفهمیدی دیگر چجوری باید توقع میداشتم که از این به بعد هم درکنار من باشه چون بهش قول داده بودم که هیچ وقت تنهاش نذارم ..... همان بهتر که منرو اینطوری و با این وضع نمیبینه.....

در همین حال بودم که یهو رضا رو دیدم ................

یعنی چه اتفاقی افتاده ؟! منتظر قسمت بعدی باشین

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: شنبه 27 دی 1399 ساعت: 22:53

صفحه بندی